کربلای یک...

وبلاگ اختصاصی محمد حسین رشیدی (طائف)
کربلای یک...
طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
نویسندگان
پیوندها

یاد باد آن روزگاران ...

دوشنبه, ۱۲ مرداد ۱۳۹۴، ۰۹:۴۲ ق.ظ

حس عجیبی به آدم دست میده وقتی نوشته های قدیمی خودشو مرور میکنه... یه حسی مثل ورق زدن آلبوم عکس... آلبوم عکسو که ورق میزنی هی متناسب با هر عکسی میمیک صورتت واکنش نشون میده... گاهی اوقات لبخند میزنی... گاهی تعجب میکنی... گاهی یه "هعیییی روزگار" میگی (با میمیک چهره ت)... گاهی اوقاتم کار از چهره میگذره ... چشمت تغییر میمیک میده... با دیدن یه عکس یهو میزنی زیر گریه...از اون گریه ها که خیلی وقت بود دنبالش بودی... بگذریم.


یکی ازون نوشته ها که خیلی ازش خاطره دارم این بود...

واقعا نمیدونم چی شد که اینا رو نوشتم ولی بدجور دلم میخواد یکی دیگه تو این مایه ها کار کنم:


میکده فصیح الزمان ...

پنجشنبه, ۱ خرداد ۱۳۹۳، ۱۲:۲۳ ق.ظ

گاهی غزلهایی وارد زندگی ات میشوند که یا نباید اعتنایشان کنی یا اگر کردی باید تا آخر عمر مهمانی اش را پذیرا باشی...

قصه از آنجا کلید میخورد که اولین پیمانه را فصیح الزمان رضوانی تعارفت میکند و تو مثل همیشه بازی اش را میخوری...

"همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی

چه زیان تو را که من هم برسم به آرزویی"

با همان جرعه اول چنان سرت را گرم میکند و تو چنان نعره ات بلند می شود که ... لا جرعه ی عطش شکن

فصیح الزمان سرخوشانه پیمانه بعدی را دست احساست میدهد و تو بار دیگر بازی اش را می خوری...

"همه موسم تفرج به چمن روند و صحرا

تو قدم به چشم من نه بنشین کنار جویی"

میخواستی ننوشی...نوشیدی؟؟ پس نوش جان کن... 

"بشکست اگر دل من به فدای چشم مستت

سر خم می سلامت شکند اگر سبویی"

او تعارفت میکند و تو هم مثل همیشه...حواست نیست سر از کجا در می آوری...داغی نمیدانی...

قصه میرسد به آنجا که فصیح الزمان پیمانه ی دُردی را دست احساست میدهد و تو باز هم.... لاجرعه ی عطش شکن...

اما تا میخواهی سر بکشی ناگهان موسیقی میکده نواخته میشود و دف نوازان و چنگ آوازان سر به سر احساست میگذارند... 

چشمهای بی رمقت را باز میکنی و میبینی در میانِ دف نوازان رقاصه ها عرض اندام میکنند... سرت را بر میگردانی که حساب این می و مستی را از این قبایح الصوَر جدا کنی... ناگهان میبینی چنگ آوازان را که لابلای نیزه داران ایستاده اند... سرت را بالا میبری که آخرین قطرات پیمانه ات از کف نرود ناگهان چیزی را میبینی که نباید ببینی...... لاجرعه ی عطش شکن...قرآنِ بخون نشسته را بر سر نی!!

پیمانه از دستت رها می شود و بر زمین می افتد...قرار بود این جرعه عطش شکن شود اما پیمانه شکن شد....از همان یکی دو قطره ی دُردی... در و دیوار میکده ی فصیح را خون گرفت...

چه کرد این جرعه ی آخر با احساست؟؟؟


"همه خوشدل آنکه مطرب بزند به تار چنگی

من از آن خوشم که چنگی بزنم به تار مویی"


پ ن : نسیم گیسوی خون را دمی تکان میداد....بدین بهانه گل زخم را نشان میداد.

+ السلام علی الرئوس المشالات.


  • طائف

نظرات  (۴)

تقریبا تا بحال متنی به این کیفیت نخونده بودم 
خیلی عالی بود 
خرابمان کرد
پاسخ:
سلام بزرگوار... ممنون از لطف شما

شرمنده نفرمایید
  • بهارنارنج :)
  • بر سر نی زلف رها کرده ای..
    پاسخ:
    با جگر عشق چه ها کرده ای..
    هستی مستی ات مستدام باد..
    پاسخ:
    ممنون
  • ماسال نیوز
  • موفق باشید
    پاسخ:
    خیلی ممنون اخوی

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">