کربلای یک...

وبلاگ اختصاصی محمد حسین رشیدی (طائف)
کربلای یک...
طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
نویسندگان
پیوندها

گاهی اوقات ....نفس انسان مانند دختر بچه ای خوشکل و دوست داشتنی با چشمانی روشن و موهایی طلایی.....می آید و دستانش رو دور پایت حلقه میکند و آنقدر غمزه میریزد که میخواهی او را بخوری.....اما‌درست همان لحظه است که باید دشنه ای برداری و در حلقوم نفست فرو کنی.....


پ ن : جور دیگه بلد نبودم توصیفش کنم

  • طائف

خیلی به گردنم حق داشت، اما گمان کنم بارمنتی که آن سیلی بر گُرده ام انداخت بیشتر از ما بقی بود....خدا رحمت کند آن آفتابی که چارشنبه شبها در خیابان ایران، انتهای کوچه ملکی یک ساعتی طلوع میکرد....آقا مجتبی را میگویم... خودم از منبع فیضش شنیدم که میگفت گاهی اوقات سیلی ها اثر سازنده دارند.
بله گاهی اوقات می طلبد انسان یکی را پیدا کند و بگوید یک سیلی مردانه مرا بزن که بدجور سیلی لازمم...


پ ن : چندی بوَد که سیلی مردانم آرزوست.

  • طائف

منظره رو میشه فیلم و عکس گرفت......صدا رو میشه ضبط کرد......ولی رایحه و بو رو کاریش نمیشه کرد....کاش میتونستم یه جوری ضبطش کنم این بویی که گلدون همسایه پایینیمون تو راهرو ساختمون راه انداخته... شیدایی و جنون و تغزل و سکوت و فریاد و مستی و لطمه و گریبان پاره کردن و سر به بیابون گذاشتن و همه رو اینجا به معرض نمایش گذاشته.....نمیدونم اسمش چیه ولی کُشنده س... 


پ ن: چرا بو رو نمیشه ضبط کرد ))):

  • طائف

دلم نیزار سوزان است و خاکستر نمی گردد

حریف شعله اش باران چشم تر نمی گردد


چه بی رحمانه غم بگذشت از حد شکیبایی

روانم را ربود و سوی پیکر بر نمی گردد


بهار آرزویم کرد بر تن رخت پاییزی

خدا داند که این آبان غم آذر نمی گردد


اگر چه‌خانه لبریز از محبت‌ها ولی مادر

برای طفل بی مادر کسی مادر نمی گردد


ز دستان نوازش پیشه ممنونم ولی یاری

به جز مادر مجیب این دل مضطر نمی گردد


بیا مادر بگیر از صورتم اشک یتیمی را

که با دوریّت اوضاع دلم بهتر نمی گردد


بیا و لا اقل بی تابی بابا تماشا کن

مگر همسر شریک غصه شوهر نمی گردد


دلا آیین چرخ این است گه با تو گهی بی تو

قمر همواره با میلت پی اختر نمی گردد


چه بد هنگام دانستم بهای نعمت مادر

کنون کز دیده پنهان گشت و بر دیگر نمی گردد

   "طائف"


پ ن: حسام الدین حیدری....دانش آموزی که ۲۸ آبان ۸۸ بی مادر شد ... این غزلو تسلای دل نازکش نوشتم. 

  • طائف

...و با رنگ دیگر، که یادم بماند

نوشتم "برادر" که یادم بماند


...و عکسی که از کودکی با تو دارم

زدم روی دفتر که یادم بماند


...و همچون تو در جانمازم نشاندم

کمی یاس پرپر که یادم بماند


...و همواره بعد از نمازم سلامی

به آقای بی سر که یادم بماند


...و یک شب به یادت زدم بوسه ای بر

کف پای مادر که یادم بماند


...و اینها که میگویمت ای برادر

مگر رفته از سر که یادم بماند


...و سوگند من بر سیاهی چادر

به پاکی معجر که یادم بماند.

 "طائف"


پ ن : یادگاری سال ۸۶ ، جلسات کانون شعر و ادب دانشگاه تهران جنوب

  • طائف

میخواست میان همه سر داشته باشی

از معجزه عشق خبر داشته باشی

میخواست که آیینه ای از خاک بسازد

حتی ز مَلَک آینه تر داشته باشی

میخواست که با خلقت پیچیده انسان

مانند خودش ذوق و هنر داشته باشی

یک روز مربّا و دگر روز مربّی

گاهی پدر و گاه پسر داشته باشی

از عقل و اراده سببی ساخت که با آن

تشخیص گر خوبی و شر داشته باشی

آنگاه به دل کرد مزیّن ثمرت را

تا شوق سفر سوی خطر داشته باشی

ما بین شب و روز سحر ساخته شاید

بر سجده سر و دیده تر داشته باشی

بر چارده اعجاز تماشایی خلقت

با چشم گدایی چو نظر داشته باشی

سرتاسر سودای تو سود است و سعادت

هرچند ضرر پشت ضرر داشته باشی

آنقدر مهم نیست نظر داشته باشی

تو آمده ای تا که "بصر" داشته باشی

 "طائف"


پ ن : یادش به خیر کانون شعر و ادب دانشگاه تهران جنوب... اردیبهشت ۸۹

  • طائف

گدا کجا و دم از وصل اغنیا زدنش

عیار خار کجا همجوار گل شدنش

گدای بی سر و پا و هوای صحبت شاه؟!

که دیده ذره شود آفتاب هم سخنش؟!

امیر میکده بود و هنر نمایی او

که ریخت جام ولا را به کام همچو منش

وگر نه بی هنری همچو من کجا که شود

نثار گریه کنان و تبار سینه زنش

من ار چه زاغ سیاهم مقیم این چمنم 

حسین ذوق هَزاران نهاد در زَغَنش

حسین کیست؟ عزیز خدای عزوجل

که گشت خاکِ مُخَمَّر به خون او کفنش

حسین کیست؟همان کس که با لب عطشان

به پیش مادر او شد سرش جدا زتنش

حسین کیست؟ خداوندگار جانبازی

که گشت پیکر او پاره تر زپیرهنش

سرم فدای حسین و رضیع او که عدو

گرفت با دم تیر سه شعبه از لبنش

فتاد در دل گودال و یک نفس نفتاد

به زیر نیزه و شمشیر، "یارب" از دهنش

 "طائف"


پ ن : زمستون ۹۰.


  • طائف

من از حوالی دشتی عجیب می آیم

ز سرزمین فراز و نشیب می آیم

ز بارگاه جنون و شکیب می آیم

زکربلای حسین غریب می آیم


من از زیارت شیب الخضیب آمده ام

زآستانه جسمی سلیب آمده ام


هزار شکر شدم زائر سرای حسین

هزار بار پدر مادرم فدای حیسن

گرفت دست مرا عاقبت دعای حسین

شدم کبوتر ایوان با صفای حسین


اگر چه بی سر و پایم گدای اربابم

نمی زنم نفسی جز برای اربابم


بدم ولی به خدا غرق شور و احساسم

همیشه مست شمیم عصاره یاسم

به روضه های علمدار عجیب حساسم

چقدر تشنه پایین پای عباسم


به یاد فرق شکسته به یاد مشک و علم

به یاد روضه جانسوز دست های قلم


دمی نمی رود از یاد آن شب جمعه

چه آتشی به دل افتاد آن شب جمعه

درست لحظه میعاد آن شب جمعه

میان آن همه فریاد آن شب جمعه


صدای ضجه ای از قتلگه زبانه کشید

شرر به عالم ازاین آه مادرانه کشید


هنوز در دل گودال معرکه بر پاست

هنوز شمر حرامی به سینه مولاست

هنوز دشنه به حلقوم سید الشهداست

هنوز نیزه به پهلوی یوسف زهراست


هنوز لطمه به رخساره می زند زینب

هنوز ناله زینب چنین بود بر لب


کجایی ای ابوفاضل برس به داد حسین

بیا که در دل گودال خون فتاده حسین

به زیر چکمه چندین حرامزاده حسین

امید آخر خود را زدست داده حسین


خدا به همرهت ای نازنین برادرمن

به خون شناور من ای عزیز مادر من

 "طائف"


پ ن: شهریور 92 بود....با مصطفی ابراهیمی و مجید احسنی رفتیم....یادش بخیر.

  • طائف

نشسته ام بنویسم غزل غزل گِله ها را

غزل غزل گِله هارا...حدیث فاصله ها را


حدیث فاصله ها را بگویم و بنشانم

شرار مانده به جا از عبور قافله ها را


عبور قافله ها را بیا بیا به نظاره

بگیر خط عروج تبار یکدله ها را


تبار یکدله ها را چه نامی و چه نشانی؟

که داده اند به نام و نشانه فیصله ها را


نشان فیصله ها رابگو چگونه بیابد

دلی که طی ننموده فراز مرحله ها را


فراز مرحله ها را؟! زَهی تَوهّم باطل!

که هر کسی نبرد پی رهایی از تَله ها را


رهایی از تله ها راخودت نشان دلم ده

که حل نمی کند این دل چنین معادله ها را


چنین معادله ها را چنین مسائل مشکل

مجادلات نفسگیر و این مقابله ها را


و این مقابله ها را رسان به فتح نهایی

رسان به اوج شکوهش قنوت نافله ها را


قنوت نافله ها را رَهان زغصه که دارد

هوای ظهر کمیل و غروب حنظله هارا

"طائف"


پ ن : سروده شده در ۲۴ اسفند ۹۲

روزی که..... قافله رفت و من از همسفران جا ماندم. )):

  • طائف