کربلای یک...

وبلاگ اختصاصی محمد حسین رشیدی (طائف)
کربلای یک...
طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
نویسندگان
پیوندها

۶ مطلب در خرداد ۱۳۹۳ ثبت شده است

جمکران


با اینکه به بـــوم جان کشیــدیم تو را

ای حرف حساب...کی شنیدیم تو را

سرگرم به ریسه بندی کوچه شدیم

یک لــحظه گذشتــی و ندیدیـم تو را

"میلاد حسنی"

پ ن: ندیدیم تو را..... ):

سکانس اول: امام رضا بانو خیزران را صدا می زند و می فرماید قنداقه ی جوادم را بده.... بانو هم قنداقه جوادش را مضطر و نگران به امام رضا می دهد...مولا قنداقه را می گیرد و می آورد پیشاروی لشکر و صدا می زند... آیا نمی بینید این کودک چطور از تشنگی تلظی می کند؟؟...چه آبش بدهید چه ندهید این طفل می میرد(حالت تلظی).‌هنوز امام رضا حرفشان تمام نشده که ناگاه... خون گلوی جوادش می پاشد به صورت مبارک امام... امام قنداقه خونی جواد را زیر عبا پنهان می کند... چند قدمی می آید سمت خیمه بانو خیزران....اما دوباره بر می گردد... خدایا جواد را با حلقوم پاره چگونه تحویل خیزران دهم؟؟... مسیرش را تغییر می دهد می آید پشت خیمه خودش قبر کوچکی برای جوادش می کند و اورا به خون گلویش غسل می دهد و بر بدنش نماز میخواند و با دست خودش روی جواد ششماهه اش خاک می ریزد .... ناگاه ضجه ی بانو خیزران بلند می شود.


سکانس دوم: جوادش اذن میدان می خواهد...امام رضا بدون درنگ اذن جهاد میدهد...گویا جواد برای اهدای جان عطش دارد...شتابان راهی میدان می شود...اما از پشت می شنود که پدر پیرش میگوید جوادم اندکی آهسته تر...چند قدم مقابل دیدگانم راه برو عزیز دلم...جواد چند قدمی راه می رود و پدر را یاد پیامبر می اندازد و گریه اش را جاری می کند...اما لحظاتی بعد همین جواد را مقابل چشمان امام رضا اربا اربا میکنند...امام رضا خودش را به زحمت به بالین جواد  می رساند و صورت به صورت جوادش می نهد و هفت مرتبه از جگر آتش گرفته ناله می زند "ولدی"...جواد جان بعد از تو اُف بر این دنیا... جواد جان بنگر این لشکر چگونه به اشک غربت پدرت می خندند.

اینجا خدا معصومه خاتون را به امام رضا می رساند... وگرنه با ولدیِ هشتم روح از جسم شریف امام مفارقت می کند...به اتفاق بانو معصومه و جوانان بنی هاشم قطعه های بدن جواد را می ریزند داخل عبای امام و جواد را می آورند به خیمه شهدا...همانجایی که جواد های دیگر خوابیده اند...


سکانس سوم: بانو معصومه ی کبری بالای تل معصومیه ایستاده است و نگاهش جانب گودال خیره شده است... گرگ های بیابان دورتا دور یوسفش را گرفته اند... زیرلب فقط میگوید غریب مادر رضا.... میگوید: داداش کاش به جای تو سر معصومه را ببرند و تو را رهاکنند... از آنسو عده ای وحشی به سمت خیام امام رضا حمله ور شده اند... زن و بچه امام رضا از خیمه ها بیرون میدوند... بعضی زنها و کودکان خودشان را می رسانند بالای تل معصومیه.... بانو معصومه چشم دخترکی را می گیرد که مبادا ببیند...

نیزه دار با نیزه می زند... شمشیر دار با شمشیر... کمان دار باتیر...عده ای با سنگ...خدایا به کدامین گناه سنگسارش می کنند؟؟... گرگهای پیر و ناتوان هم با عصا می زنند...

ناگهان گودال از سرو صدا می افتد...دور تا دور امام رضا شلوغ است شلوغ شلوغ اما بی صدا.... گویا همه منتظر جنایت مأمونند.... ناگهان از مرکز ازدحام خون امام فوّاره میزند....معصومه با صورت زمین می خورد.... لشکر سه مرتبه فریاد می زنند " الله اکبر".... فی سبیل الله امام رضا را کشتند.


پ ن : السلام علی الذبیح العطشان.

مگر نه این است که کریم را به انعطافش می شناسند؟....کریم نامنعطف دیده ای؟؟...من هم ندیده ام...و مگر نه این است که بین همه رخدادهای عالم یک علت و معلولی نقش دارند؟...تا بحال فکرش را کرده ای که این علت و معلول میتوانند "زوج کریم" باشند؟... خدای تو کریم است و تمام عالم را بر اساس زوجیت علت و معلول بنا کرده است... و او به واسطه کرامت بی انتهایش میداند که چطور زوجیت را کریمانه بنا کند...زوجیتی همراه با انعطاف... دقت کن... در تمام پدیده های خلقت... در طلوع و غروب خورشید...در روییدن گیاه...در تولید فرزند...در افتادن قطره ای بر روی برگی سبز... حتی در نزول عذاب...دقت کن....انعطاف را میبینی؟؟.... بیا خودمان را عادت دهیم به اینکه هرجا خدا لیاقت علت شدن برای معلولی را نصیبمان کرد، زوجیت کریمانه را زیر پا نگذاریم.

.

پ ن : أَوَلَمْ یَرَوْا إِلَى الْأَرْضِ کَمْ أَنبَتْنَا فِیهَا مِن کُلِّ زَوْجٍ کَرِیمٍ-* سوره شعرا آیه

یکی برنامه نویسه...یکی نسخه نویسه....یکی دیوانه نویس...


پ ن :

دل و دین و عقل و هوشم همه را بر آب دادی

ز کدام باده ساقی به من خراب دادی


چه دل و چه دین و ایمان همه گشت رخنه رخنه

مژه‌های شوخ خود را چو به غمزه آب دادی


دل عالمی ز جا شد چو نقاب بر گشودی

دو جهان به هم بر آمد چو به طره تاب دادی


در خرمی گشودی چو جمال خود نمودی

ره درد و غصه بستی چه شراب ناب دادی


ز دو چشم نیم مستت می ناب عاشقان را

ز لب و جوی جبینت شکر و گلاب دادی


همه کس نصیب خود را برد از زکات حسنت

به من فقیر و مسکین غم بی‌حساب دادی


همه سرخوش از وصالت من و حسرت و خیالت

همه را شراب دادی و مرا سراب دادی


ز لب شکر فروشت دل “فیض” خواست کامی

نه اجابتی نمودی نه مرا جواب دادی

                  "فیض کاشانی"


+ این غزل فیض داداش دوقولوی غزل فصیح الزمانه...اعلی الله مقامهما الشرفَین.

خدا یا.... این روزا چنان امیدوارم که اگر هزار تیکه مم کنی یدونه از تیکه هام نا امید از آب در نمیاد... 

نکته اینجاست: این تو بودی که تمام حفره های یأسمو با امیدت پر کردی...تو کردی تو کردی... یا مبدل الیأس بالرجاء...


پ ن : اگر زشت نبود میگفتم خدایا این امیدمو نا امید نکن.


گاهی غزلهایی وارد زندگی ات میشوند که یا نباید اعتنایشان کنی یا اگر کردی باید تا آخر عمر مهمانی اش را پذیرا باشی...

قصه از آنجا کلید میخورد که اولین پیمانه را فصیح الزمان رضوانی تعارفت میکند و تو مثل همیشه بازی اش را میخوری...

"همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی

چه زیان تو را که من هم برسم به آرزویی"

با همان جرعه اول چنان سرت را گرم میکند و تو چنان نعره ات بلند می شود که ... لا جرعه ی عطش شکن

فصیح الزمان سرخوشانه پیمانه بعدی را دست احساست میدهد و تو بار دیگر بازی اش را می خوری...

"همه موسم تفرج به چمن روند و صحرا

تو قدم به چشم من نه بنشین کنار جویی"

میخواستی ننوشی...نوشیدی؟؟ پس نوش جان کن... 

"بشکست اگر دل من به فدای چشم مستت

سر خم می سلامت شکند اگر سبویی"

او تعارفت میکند و تو هم مثل همیشه...حواست نیست سر از کجا در می آوری...داغی نمیدانی...

قصه میرسد به آنجا که فصیح الزمان پیمانه ی دُردی را دست احساست میدهد و تو باز هم.... لاجرعه ی عطش شکن...

اما تا میخواهی سر بکشی ناگهان موسیقی میکده نواخته میشود و دف نوازان و چنگ آوازان سر به سر احساست میگذارند... 

چشمهای بی رمقت را باز میکنی و میبینی در میانِ دف نوازان رقاصه ها عرض اندام میکنند... سرت را بر میگردانی که حساب این می و مستی را از این قبایح الصوَر جدا کنی... ناگهان میبینی چنگ آوازان را که لابلای نیزه داران ایستاده اند... سرت را بالا میبری که آخرین قطرات پیمانه ات از کف نرود ناگهان چیزی را میبینی که نباید ببینی...... لاجرعه ی عطش شکن...قرآنِ بخون نشسته را بر سر نی!!

پیمانه از دستت رها می شود و بر زمین می افتد...قرار بود این جرعه عطش شکن شود اما پیمانه شکن شد....از همان یکی دو قطره ی دُردی... در و دیوار میکده ی فصیح را خون گرفت...

چه کرد این جرعه ی آخر با احساست؟؟؟


"همه خوشدل آنکه مطرب بزند به تار چنگی

من از آن خوشم که چنگی بزنم به تار مویی"


پ ن : نسیم گیسوی خون را دمی تکان میداد....بدین بهانه گل زخم را نشان میداد.

+ السلام علی الرئوس المشالات.