کربلای یک...

وبلاگ اختصاصی محمد حسین رشیدی (طائف)
کربلای یک...
طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
نویسندگان
پیوندها

۳ مطلب در مرداد ۱۳۹۴ ثبت شده است

ارض و سمـا طالـب فریاد جهانـگیر توست

کون و مـکان منتـظر غـرّش تکبیر توست

کارِ گره بسته ی ما بسته به شمشیر توست

حکمت و قسمت همه در پنجه تدبیر توست

نـوبت آن است شود بر همـگان آشـکار

هیبت پروردگار و هیـمنه ی ذوالـفـقار

ای شَه افلاک ببین حال زمین دَرهم است

چـَنـبـَر ابلیس به حلقوم بنـی آدم است

ریشه ی زور و زر و تزویر بسی محکم است

هرچه بگوییم ازین بی سروسامان کم است

جلوه نما تا شـود آییـنه ی این روزگـار

هیبت پـروردگار و هیمنـه ی ذوالـفقار

هر طرفی می نگری سُلطه ظالم به پاست

سیطره ی قوم ستم بر سر هر بی نواست

پاسخ اشک فقـرا قهـقهـه ی اغنیاست

بر لب هر درد کشیده همه شب ربّناست

تا دهـد اِتمام به تلخیِ شـب انـتـظار

هیبت پروردگار و هیمنه ی ذوالـفـقار

خطّه اسلام شده طُعمه حِـرص و هوس

امّت مـظلوم فلسطین همه حبسِ قفس

داعش خونریز گرفته است ز مردم نفس

بانی هرتوطئه شیطان بزرگ است و بس

بانی هر توطئه را سخـت کند تار و مار

هیبت پروردگار و هیمنه ی ذوالـفـقار

"بانی هر توطئه" صد ننگ به نیـرنگ تو

خون عزیزان یمن می چکد از چنگ تو

آل سعـودنـد هـمه نوکـر اَلـدَنگ تو

ما نهراسـیم ازیـن زمزمه ی جنگ تو

می کِشد آخر به رُخت ملّت حیدرتبـار

هیبت پـروردگار و هیمنـه ی ذوالـفـقار

شیعه فدای سر مولاش کند هست و نیست

امـرِخدا و پسـر فاطمـه با هـم یکیـست

ملّـت ما منتـظر یک نفـس رهـبـریست

تا بپراند سر و دست از تن هر صهیونیست
طَـرفة العینی ندهد مهـلتِ اصحـاب نار

هــیبت پروردگار و هیمنه ی ذوالـفقار

شـیر ندیدیم که میدان به سگی وانهد!

شیـعه کـجا منفعلِ دشمن مـولا شود؟

وای اگر خامنه ای حـکم جهادم دهـد

ارتـش دنـیا نتـواند کـه مـهارم کند

کوه بنا می کند از جمجمه ی بی شـمار 

هـیبت پروردگار و هیمنه ی ذوالـفقار

"طائف"


پ ن : الحمدلله رب العالمین.

پ ن2: آیه منقوش سر در اینجا.

حس عجیبی به آدم دست میده وقتی نوشته های قدیمی خودشو مرور میکنه... یه حسی مثل ورق زدن آلبوم عکس... آلبوم عکسو که ورق میزنی هی متناسب با هر عکسی میمیک صورتت واکنش نشون میده... گاهی اوقات لبخند میزنی... گاهی تعجب میکنی... گاهی یه "هعیییی روزگار" میگی (با میمیک چهره ت)... گاهی اوقاتم کار از چهره میگذره ... چشمت تغییر میمیک میده... با دیدن یه عکس یهو میزنی زیر گریه...از اون گریه ها که خیلی وقت بود دنبالش بودی... بگذریم.


یکی ازون نوشته ها که خیلی ازش خاطره دارم این بود...

واقعا نمیدونم چی شد که اینا رو نوشتم ولی بدجور دلم میخواد یکی دیگه تو این مایه ها کار کنم:


میکده فصیح الزمان ...

پنجشنبه, ۱ خرداد ۱۳۹۳، ۱۲:۲۳ ق.ظ

گاهی غزلهایی وارد زندگی ات میشوند که یا نباید اعتنایشان کنی یا اگر کردی باید تا آخر عمر مهمانی اش را پذیرا باشی...

قصه از آنجا کلید میخورد که اولین پیمانه را فصیح الزمان رضوانی تعارفت میکند و تو مثل همیشه بازی اش را میخوری...

"همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی

چه زیان تو را که من هم برسم به آرزویی"

با همان جرعه اول چنان سرت را گرم میکند و تو چنان نعره ات بلند می شود که ... لا جرعه ی عطش شکن

فصیح الزمان سرخوشانه پیمانه بعدی را دست احساست میدهد و تو بار دیگر بازی اش را می خوری...

"همه موسم تفرج به چمن روند و صحرا

تو قدم به چشم من نه بنشین کنار جویی"

میخواستی ننوشی...نوشیدی؟؟ پس نوش جان کن... 

"بشکست اگر دل من به فدای چشم مستت

سر خم می سلامت شکند اگر سبویی"

او تعارفت میکند و تو هم مثل همیشه...حواست نیست سر از کجا در می آوری...داغی نمیدانی...

قصه میرسد به آنجا که فصیح الزمان پیمانه ی دُردی را دست احساست میدهد و تو باز هم.... لاجرعه ی عطش شکن...

اما تا میخواهی سر بکشی ناگهان موسیقی میکده نواخته میشود و دف نوازان و چنگ آوازان سر به سر احساست میگذارند... 

چشمهای بی رمقت را باز میکنی و میبینی در میانِ دف نوازان رقاصه ها عرض اندام میکنند... سرت را بر میگردانی که حساب این می و مستی را از این قبایح الصوَر جدا کنی... ناگهان میبینی چنگ آوازان را که لابلای نیزه داران ایستاده اند... سرت را بالا میبری که آخرین قطرات پیمانه ات از کف نرود ناگهان چیزی را میبینی که نباید ببینی...... لاجرعه ی عطش شکن...قرآنِ بخون نشسته را بر سر نی!!

پیمانه از دستت رها می شود و بر زمین می افتد...قرار بود این جرعه عطش شکن شود اما پیمانه شکن شد....از همان یکی دو قطره ی دُردی... در و دیوار میکده ی فصیح را خون گرفت...

چه کرد این جرعه ی آخر با احساست؟؟؟


"همه خوشدل آنکه مطرب بزند به تار چنگی

من از آن خوشم که چنگی بزنم به تار مویی"


پ ن : نسیم گیسوی خون را دمی تکان میداد....بدین بهانه گل زخم را نشان میداد.

+ السلام علی الرئوس المشالات.


فهمیده ام که ظرفیت و صبر دو مقوله جدایند.


پ ن 1 : ظرف را داریم اما صبر را باید داشته باشیم ... لا یکلف الله نفساً الّا وسعها.

پ ن 2 : صبر اگر اندازه ظرف شد،خدا ظرف را بزرگ تر میکند.

پ ن 3 : صبر همیشه باید خودش را اندازه ظرف کند.

پ ن 4 : شُکر ظرف، صبر است

پ ن 5 : صبر یعنی استفاده صحیح از ظرف.

پ ن 6 : شکر نعمت، نعمتت افزون کند.

پ ن 7 : پ ن 2 = پ ن 6

 

ختم الکلام : قالت الزینب سلام الله علیها : ما رأیت الّا جمیلاً