کربلای یک...

وبلاگ اختصاصی محمد حسین رشیدی (طائف)
کربلای یک...
طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
نویسندگان
پیوندها

۱۹ مطلب با موضوع «دل نوشت :: گرم و مرطوب» ثبت شده است


http://fa.wikishia.net/images/thumb/b/b9/%D8%A2%DB%8C%D8%AA_%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D8%A7%D8%B1%D8%A7%DA%A9%DB%8C.jpg/230px-%D8%A2%DB%8C%D8%AA_%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D8%A7%D8%B1%D8%A7%DA%A9%DB%8C.jpg


قصّه ای را روایت نموده است

آیـت الله العـظمــی اراکـی

قصّـه ای باب دلهـای خسته

قصّـه ای باب چشـمان باکی

اینـکه دیدم شبی بیـن رؤیا

غـرق نعمت امـیرکبیر است

برزخـی هـا گـرفتـار، امـا

او درآسایشی بی نظیر است

قصـر شاهانه در اخـتیارش

مـرتفـع رایـت احتشامش

رفـته بودم به ژرفای حیرت

از بلـندی شـأن و مـقامش

رفـتـم و پرسـشی کردم از او

کـای جناب تقی خان اعـظم

این همه عزّت و فـرّ و شوکت

از کدامـین عمل شـد فراهم؟

اینکه گشـتی شهید عدالت؟

یـا تـدابـیـر ارزنـده ی تو؟

ریشه کن کردن فرقـه ها یـا

دیگر اعمال سـازنـده ی تو؟

با تـبسم چنین گفـت یا شیخ

هیچ از اینها که گفتی نبودست

علتش لطـف مولا حسین است

او چـنین التـفاتم نمـودسـت

آن زمانـی که در فین کاشـان

نقشه ی کُشـتنم را کشـیدند

تیــغ تیـزی مهــیا نمـودند

یک رگ از هردو دستم بریدند

آه جـانـکاهـم از دل بـرآمـد

آه از ایـن بـی مـروت زمــانه

اجـر خدمـت چه نیـکو گرفتم

خـون مظلـومی ام شـد روانـه

بسکه خونم روان شـد ز پیکر

در نگاهم جـهان تیـره گردید

اندکی طی شـد و بر وجـودم

آتـش تشـنگی چیـره گردید

آمـدم جرعه آبـی بـجویـم

ناگـهان لب به دندان گزیدم

یاد مولای لب تشـنه کـردم

دل زآب گــوارا بـــریـدم 

این همــه تشـنگی علتش بود

اینـکه از من دوتـا رگ بریـدند

جـان عالـم فـدای شهـی کـه

نیــزه داران تنــش را دریدند

جرعـه آبـی ننـوشـیدم امــا

روزی ام شد همان جرعۀ اشک

ای خوشا وقت جان دادن افتاد

بر مـن بی نـوا قـرعـۀ اشـک

آخـرین روضـۀ عمر مـن در

لحظه ی احتضارم به پا شـد

واپسـین نغمـه های دل من

نـام شـاهنـشه کربلا شـد

یا حسینم به لب بود و بسـتم

بار رحلـت به دارالـقـــرارم

نوبت آمــد که یاران گـذارند

صـورتـم را به خاک مــزارم

دلـپریشــان آینـــده بودم

ناگــهان دیـدم اربابــم آمد

در سـیاهی اوهـــام حـیرت

آفــتاب جـهـانتـابــم آمد

مهـربانانه با من چنـین گفت

ای ادب کـرده بـر آســتانم

تشنه جان دادی و گریه کردی

در غــم غربـت بی کــرانم

باشد این دولت و کامــرانی

نیــم پــاداش آن احترامت

برزخت را بیاسا و خوش باش

بلکه جبران کنم در قـیامت

                             "طائف"

 

                                     پ ن: آب و تاب روضه اش با روضه خوان.


http://www.teribon.ir/base/img/2015/05/amirkabir.jpg


این غزل سال 92 پایه ریزی شد ولی امسال تغییراتی اساسی رو تجربه کرد


نشسته ام بنویسم غزل غزل گله‌ها را

                                           غزل غزل گله‌ها را حدیث فاصله‌ها را

حدیث فاصله‌ها را بگـویم و بگـشایم

       هزار بغض نهان از گلوی حوصله‌ها را

گلوی حوصله‌ها را زداغ سینۀ سوزان

       نمـانده نا که بنـالد رحیل قافله‌ها را

رحیل قافـله‌ها را نبـود قسمتم آخر

     نشـدکه بار بیـابـم دیار یکـدله ها را

دیار یک دله ها را ولی چه نام و نشانی

       که داده‌اند به نام و نشانه فیصله‌ها را

نشان فیصله‌ها را بگـو چگونه بیابـم

       منی که طی ننمودم فراز مرحله‌ها را

فراز مرحله‌ها را؟! زهـی توهـم باطل

    که هرکسی نبرد پی رهایی از تله‌ها را

رهایی از تله‌ها را خودت نشان دلم ده

                                  که حل نمیکند این دل چنین معادله‌ها را

چنین معادله‌ها را کجا و رعیت عامی

                                   تویی که یکتنه داری جواب مسئله ها را

جواب مسئله‌ها را بگوکه با تو بگویم

     بمان که با تو نـدارم غـم محوله‌ها را

غم محوله ها را تو چاره ای تو گریزی

 بدون لطف تو هیهات اسیر مشغله ها را

اسیر مشغله ها را بیا دوباره رها کن

     ز بال چلچله واکن وبال سلسله ها را

وبال سلسله ها را زبال چلچله بگشا

                                   که کرده میل کمیل و هوای حنظله ها را

"طائف"


پ ن: برای مقایسه با نسخه قدیمی میتونید به اولین دلسرود ها سری بزنید

کمیل


1

بـرای دختـرم، حُسنای بازیگوش و باهـوشم

بـرای او که دلـگرم از تقـلّا و تکـاپـوشــم

بـرای او که از شوقش زمان در رفته از دستم

شب و روز از تصوّر های او سرگرم و مدهوشم

مـن دلـداده هـر روز از سـر کارم، سراسیمه

مـیایـم خـانه تا  او را بچسبانـم به آغـوشم

شدم با این همه تأخیر و تعجیل عبرت شرکت

رئیسـم هرچه میگویـد من بیچـاره خاموشم

تماشـایی است حال من که هنگام غزل گفتن

شـود با پـای حُسنایم دمـر فنجـان دمنوشم

تمــام ذوق دنیـا از دهـانـش راه مـی گیـرد

همیـنکه مـی نشیند بـر بلندای قلـمـدوشم

در این حالت به دست چپ بگیرد مشتی از مویم

به دست راست هم چنـگی کشد در لالۀ  گوشم

من این را بارها دیدم، نوازش های او چنگ است

به جای بوسـه ناخـن می زند بر روی مخـدوشم

عزیزم، عشق و احساسم، گل نـازکتر از یـاسم

برای آنـکه خانومی شـوی پیـوسته می کوشم

نـگـاهـت مـی زنـد فـریاد، بابایـیِ بابایــی

   به جـان مـادرت بابا، مـکن هـرگز فـراموشم  

"طائف"


حس عجیبی به آدم دست میده وقتی نوشته های قدیمی خودشو مرور میکنه... یه حسی مثل ورق زدن آلبوم عکس... آلبوم عکسو که ورق میزنی هی متناسب با هر عکسی میمیک صورتت واکنش نشون میده... گاهی اوقات لبخند میزنی... گاهی تعجب میکنی... گاهی یه "هعیییی روزگار" میگی (با میمیک چهره ت)... گاهی اوقاتم کار از چهره میگذره ... چشمت تغییر میمیک میده... با دیدن یه عکس یهو میزنی زیر گریه...از اون گریه ها که خیلی وقت بود دنبالش بودی... بگذریم.


یکی ازون نوشته ها که خیلی ازش خاطره دارم این بود...

واقعا نمیدونم چی شد که اینا رو نوشتم ولی بدجور دلم میخواد یکی دیگه تو این مایه ها کار کنم:


میکده فصیح الزمان ...

پنجشنبه, ۱ خرداد ۱۳۹۳، ۱۲:۲۳ ق.ظ

گاهی غزلهایی وارد زندگی ات میشوند که یا نباید اعتنایشان کنی یا اگر کردی باید تا آخر عمر مهمانی اش را پذیرا باشی...

قصه از آنجا کلید میخورد که اولین پیمانه را فصیح الزمان رضوانی تعارفت میکند و تو مثل همیشه بازی اش را میخوری...

"همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی

چه زیان تو را که من هم برسم به آرزویی"

با همان جرعه اول چنان سرت را گرم میکند و تو چنان نعره ات بلند می شود که ... لا جرعه ی عطش شکن

فصیح الزمان سرخوشانه پیمانه بعدی را دست احساست میدهد و تو بار دیگر بازی اش را می خوری...

"همه موسم تفرج به چمن روند و صحرا

تو قدم به چشم من نه بنشین کنار جویی"

میخواستی ننوشی...نوشیدی؟؟ پس نوش جان کن... 

"بشکست اگر دل من به فدای چشم مستت

سر خم می سلامت شکند اگر سبویی"

او تعارفت میکند و تو هم مثل همیشه...حواست نیست سر از کجا در می آوری...داغی نمیدانی...

قصه میرسد به آنجا که فصیح الزمان پیمانه ی دُردی را دست احساست میدهد و تو باز هم.... لاجرعه ی عطش شکن...

اما تا میخواهی سر بکشی ناگهان موسیقی میکده نواخته میشود و دف نوازان و چنگ آوازان سر به سر احساست میگذارند... 

چشمهای بی رمقت را باز میکنی و میبینی در میانِ دف نوازان رقاصه ها عرض اندام میکنند... سرت را بر میگردانی که حساب این می و مستی را از این قبایح الصوَر جدا کنی... ناگهان میبینی چنگ آوازان را که لابلای نیزه داران ایستاده اند... سرت را بالا میبری که آخرین قطرات پیمانه ات از کف نرود ناگهان چیزی را میبینی که نباید ببینی...... لاجرعه ی عطش شکن...قرآنِ بخون نشسته را بر سر نی!!

پیمانه از دستت رها می شود و بر زمین می افتد...قرار بود این جرعه عطش شکن شود اما پیمانه شکن شد....از همان یکی دو قطره ی دُردی... در و دیوار میکده ی فصیح را خون گرفت...

چه کرد این جرعه ی آخر با احساست؟؟؟


"همه خوشدل آنکه مطرب بزند به تار چنگی

من از آن خوشم که چنگی بزنم به تار مویی"


پ ن : نسیم گیسوی خون را دمی تکان میداد....بدین بهانه گل زخم را نشان میداد.

+ السلام علی الرئوس المشالات.


فهمیده ام که ظرفیت و صبر دو مقوله جدایند.


پ ن 1 : ظرف را داریم اما صبر را باید داشته باشیم ... لا یکلف الله نفساً الّا وسعها.

پ ن 2 : صبر اگر اندازه ظرف شد،خدا ظرف را بزرگ تر میکند.

پ ن 3 : صبر همیشه باید خودش را اندازه ظرف کند.

پ ن 4 : شُکر ظرف، صبر است

پ ن 5 : صبر یعنی استفاده صحیح از ظرف.

پ ن 6 : شکر نعمت، نعمتت افزون کند.

پ ن 7 : پ ن 2 = پ ن 6

 

ختم الکلام : قالت الزینب سلام الله علیها : ما رأیت الّا جمیلاً

این چند روزه خیلی به خودم پیچیدم یه شعر خوب و استخون دار برای یمــن عزیز بگم... چند تا کاغذم تاحالا تو ذهنم سیاه کردم ولی هیچ کدومشون دلمو چنگ نزد... شعر یمنی باید مثل عقیقش سرخ و شفاف و ناب باشه... ناراحتم از این بابت ... مولا کمک کنه ایشالا از تقویم زمونه جا نمونیم... برام دعا کنین.


+ شاعر بی غیرت به چه دردی می خوره؟؟...

بسم الله ...


گاهی وقتا از گذرگاه ذهن ما یه گزاره هایی عبور می کنن که وقتی با دقت رؤیت بشن حسابی برای خودشون قابل استفاده هستن یعنی اگه ذهن پردازشگر به خوبی پردازش کنه میتونه به یک سلسله گزاره های درست و منطقی برسه.... سلسله ای که وقتی برای اهل فکر و اهل ذوق به معرض نمایش در بیان لبخند مشتاقانه اونها رو به همراه خواهند داشت. نکته بسیار مهمی که اینجا وجود داره کارکرد همون ناظری هست که داره به گذرگاه خیال با دقت نگاه میکنه و ارزش وجودی گزاره ها رو مورد بررسی قرار می ده. اون ناظر اگر خوب به وظیفه ش عمل کنه اون وقت برای گفتار و نوشتار یا همون "نطق"خوراک خوبی تهیه میشه...حتی برای کردار و رفتار... به عبارت دیگه انسان باید یاد بگیره که به مخیلاتش نظارت داشته باشه ... همین... درست مثل نیتی که باید همواره در نماز جاری باشه ...به این معنا که  در هر لحظه نمازگزار بدونه که اولا داره نماز میخونه... ثانیا داره چه نمازی میخونه.


انسان باید یاد بگیره همین کارکرد نیّت رو در مورد ورودی ها و خروجی های ذهنش به کار بگیره... چیزی که مسلمه اینه که مغز ما هیچ وقت از کار نمیفته... همیشه داره تولید میکنه... وهم و خیال درست میکنه... حتی وقتی که انسان خوابه همیشه درحال خواب دیدنه... اما نکته اینجاست که خیلی وقت ها خوابهایی که دیده به یاد نمیاره و یا اینکه انقدر براش بی ارزش و بی اهمیت بوده که حتی به خودش زحمت پیگیری و مرورش رو نمیده... به خاطر همین ما غالبا فکر میکنیم که خواب نمیبینیم و فقط مواقعی که خوابهای خوب، خوشایند، ترسناک، و یا ازین قبیل ببینیم ناخود آگاه به خاطر میسپاریمشون و فکر میکنیم که فقط همون موقع بوده که خواب دیدیم. حال آنکه انسان وقتی خوابه درحال خواب دیدنه...


عرضم این بود که انسان باید همیشه ناظر باشه بر اینکه الان داره توی ذهنش چی میگذره... الان داره به چی فکر میکنه... همین... فقط بدونه که قوای عاقله ش داره چیکار میکنه. اون وقت خود به خود سیستم "طیّب و خبیث" و "خیر و شر" وارد عمل میشه. یعنی همین که من بدونم الان وهم و خیالم داره به کدوم سو میره ... همین که بدونم الان دارم به چی فکر میکنم خود به خود از لحاظ طیب بودن یا خبیث بودنشون یا از لحاظ خیر و شر بودنشون آنالیز و از هم تفکیکشون میکنم.


پ ن 1: امام علی (علیه السلام) می فرماید مواظب افـکــارت بــــــاش که گفتــارت می شود، مواظب گفتــارت بــــــاش که رفتـــارت می شود، مواظب رفتـــارت بــــــاش که عــــادتت می شود، مواظب عــــادتت بـــــاش که شخصیتت می شود، مواظب شــخـصیتت بــــــاش که سرنوشتت می شود.


پ ن 2: وما ینطق عن الهوی(3) ان هو الّا وحی یوحی (4) - سوره مبارکه نجم.

با سلام و صلوات بر محمد و آل محمد (صل الله علیه و آله) بدین وسیله از همه اقوام و دوستانی که در مراسم عروسی بنده شرکت کردند (به ویژه دسته گلای مسجد الزهرا (سلام اله علیها) و  برادر عزیزم حاج محمد نجفی) تقدیر و تشکر میکنم...


خیلی مردین... دم همتون گرم


یا مولا علی.


پ ن 1 :

خداییش باید از مهدی درویش و امیرحسین لطیفی  و مجید احسنی و عباس رفیعها و محمد رضا شایسته م تشکر اساسی کنم.... کلا باید از همه تشکر کنم دیگه...


پ ن 2 :

قابل توجه اونایی که نیومدن: ما ز یاران چشم یاری داشتیم.

مگر نه این است که کریم را به انعطافش می شناسند؟....کریم نامنعطف دیده ای؟؟...من هم ندیده ام...و مگر نه این است که بین همه رخدادهای عالم یک علت و معلولی نقش دارند؟...تا بحال فکرش را کرده ای که این علت و معلول میتوانند "زوج کریم" باشند؟... خدای تو کریم است و تمام عالم را بر اساس زوجیت علت و معلول بنا کرده است... و او به واسطه کرامت بی انتهایش میداند که چطور زوجیت را کریمانه بنا کند...زوجیتی همراه با انعطاف... دقت کن... در تمام پدیده های خلقت... در طلوع و غروب خورشید...در روییدن گیاه...در تولید فرزند...در افتادن قطره ای بر روی برگی سبز... حتی در نزول عذاب...دقت کن....انعطاف را میبینی؟؟.... بیا خودمان را عادت دهیم به اینکه هرجا خدا لیاقت علت شدن برای معلولی را نصیبمان کرد، زوجیت کریمانه را زیر پا نگذاریم.

.

پ ن : أَوَلَمْ یَرَوْا إِلَى الْأَرْضِ کَمْ أَنبَتْنَا فِیهَا مِن کُلِّ زَوْجٍ کَرِیمٍ-* سوره شعرا آیه

یکی برنامه نویسه...یکی نسخه نویسه....یکی دیوانه نویس...


پ ن :

دل و دین و عقل و هوشم همه را بر آب دادی

ز کدام باده ساقی به من خراب دادی


چه دل و چه دین و ایمان همه گشت رخنه رخنه

مژه‌های شوخ خود را چو به غمزه آب دادی


دل عالمی ز جا شد چو نقاب بر گشودی

دو جهان به هم بر آمد چو به طره تاب دادی


در خرمی گشودی چو جمال خود نمودی

ره درد و غصه بستی چه شراب ناب دادی


ز دو چشم نیم مستت می ناب عاشقان را

ز لب و جوی جبینت شکر و گلاب دادی


همه کس نصیب خود را برد از زکات حسنت

به من فقیر و مسکین غم بی‌حساب دادی


همه سرخوش از وصالت من و حسرت و خیالت

همه را شراب دادی و مرا سراب دادی


ز لب شکر فروشت دل “فیض” خواست کامی

نه اجابتی نمودی نه مرا جواب دادی

                  "فیض کاشانی"


+ این غزل فیض داداش دوقولوی غزل فصیح الزمانه...اعلی الله مقامهما الشرفَین.