کربلای یک...

وبلاگ اختصاصی محمد حسین رشیدی (طائف)
کربلای یک...
طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
نویسندگان
پیوندها

قرارش با خدا روز دهم بود ساعت سه بعد از ظهر...از شدت شوق هشت روز زود تر آمد سر قرار.



پ ن : کس نمیداند عروسی یا عزا دارد حسین.

حالا اگه احیاناً سیاهی کم آوردی و هرچی گشتی چیزی پیدا نکردی خوب وقتیه که بشینی یخورده گریه کنی ...

آره خوب وقتیه... چرا؟

چون تو هرچی گشتی یه تیکه "پارچه سیا" پیدا نکردی امّا یه آقای مظلومی هم کربلا هرچی گشت یه تیکه "پارچه سفید" پیدا نکرد...


پ ن: ای بی کفن فتاده به صحرا حسین من... حسین من.

سیاهی کم آوردی؟ غمت نباشه!

زودی برو خونه به مادرت بگو سیاهی کم آوردیم...

میدونی چی بهت میگه؟

اولین جمله ای که بهت میگه اینه:

پسرم مگه مادرت مُرده که سیاهی کم آوردین... بیا این چادرای من... ببر خرج تکیه امام حسین کن... بازم خواستی بگو... چادر آبجیتم هست...



گریز: بچه ها... میگن زینب در به در دنبال یه تیکه پارچه میگشت..

پ ن: آه...


دو سه روز دیگه خبر شهادت مسلم به امام حسین (ع) میرسه... میگن آقا امام حسین (ع) بعد از شنیدن خبر حمیده رو کنار کشید... انقدر قربون صدقه ش رفت و نوازشش کرد که حمیده پرسید آقا جان مگه من یتیم شدم که اینجوری محبتم میکنی...

حالا گریز بزنم...

اینجا این دختر از نوازش زیاد متوجه شد یتیم شده...

کربلا دخترکی از سیلی خولی متوجه شد یتیم شده...

پ ن: ناله بزن بگو یا حسین.

اگر ندیده ای من دیده ام در همین تهران...
آدمی را که وقتی برایش میگویی "اگر محسن حججی ها نباشند مزدور آمریکایی می آید و به ناموست متعرض می شود"
 و او در جواب میگوید
 "ما اگر نخواهیم کسی از ناموسمان دفاع کند چه کسی را باید ببینیم؟... ما حاضریم غیرت محسن حججی از ناموسمان را با تعرض سرباز آمریکایی به ناموسمان عوض کنیم... اصلا افتخارمان این است که یک آمریکایی چشمش ناموسمان را بگیرد به حججی ها چه مربوط!!"
و اینچنین جواب دندان شکنی به ما میدهد که برق از سرمان می پرد... حالا تو بگو چنین جانوری را چطور میشود متقاعد کرد که دست از شیطان بکشد؟!.

پ ن: تشریف ببرید مناطق 1 تا 4 تهران و ببینید مومنین با چه غربتی روزگار میگذرانند.
پ ن 2: پیدا کنید رابطه این ذائقه با ماهواره را.

یارب بسوز ریشه ی هر کینه توز را

در گیر و دار معرکه آتش فروز را

یارب به داغ همت و چمران و باکری

آتش بزن عوامل "آمد نیوز" را

"طائف"

الهی شیشه عمرم ترک خورد

دلم زخم از حکایات فدک خورد

خودم با چشم خود دیدم که زهرا

ز دست بی سر و پایی ...

"طائف"


پ ن : در روضه امام صادق علیه السلام به کارتون میاد.


عاشق سفره های رنگین است

خانه اش خانه سلاطین است

متنفر ز هر چه مسکین است

ریش و عمامه اش نمادین است

از کرامات شیخ ما این است


ادعایش عمل به قانون است

لیکن اندر عمل دگرگون است

کس نداند مرام او چون است

ماردوش است یا فریدون است

از کرامات شیخ ما این است


با نجومی بگیر دمساز است

با زمینخوار محرم راز است

محرم راز و هم پس انداز است

کارساز است و کارپرداز است

از کرامات شیخ ما این است


با همه مفسدان بانکی دوست

یکی از مفسدان برادر اوست

او که مانند این یکی پر روست

با شباهت ترین به او زالوست

از کرامات شیخ ما این است


رأی آوردنش دغل بازی

دکترایش دروغ پردازی

سند خانه اش سند سازی

قتل فرزند، گردن اندازی

از کرامات شیخ ما این است


او که هر چیز بی اهمیتی

بوده در زندگیش امنیتی

این و آنش همه دو ملیتی

آن و اینش همه دو شخصیتی

از کرامات شیخ ما این است


جز عبا و قبا و عمّامش

از چه یابم نشان اسلامش

او که باشد خداش برجامش

2030 هم کتاب احکامش

از کرامات شیخ ما این است


گفته بر انتقاد مشتاق است

خوشقلق خوشزبان خوش اخلاق است

عمدتاً طاقتش ولی طاق است

مرد تحقیر و فحش و شلاق است

از کرامات شیخ ما این است


پای قولی که داده بر دشمن

محکم و استوار چون آهن

وعده هایش به مردم میهن

غالباً وعده ی سر خرمن

از کرامات شیخ ما این است


با اجانب رفیق و خوشرو کیست؟

با خودی تندخو و اخمو کیست؟

نور چشم نتانیاهو کیست؟

همچو او دیپلمات ترسو کیست؟

از کرامات شیخ ما این است


هرچه با کدخدا هماهنگ است

با سپاه و بسیج در جنگ است

بسکه بی غیرت و نظرتنگ است

پای میهن پرستی اش لنگ است

از کرامات شیخ ما این است

"طائف"

ای شیخ نبینم غم برجام ببینی

بر کالبد 2030ات شمع بچینی

ای شیخ نبینم که ز مداحی میثم

مجبور شوی در صف دوم بنشینی

"طائف"

بگذارکه عیـبی  زتـو دلــبر بتراشم

تا چـاره بــرای دل مضطــر بتراشم

در آه من آیـینه فـنا گشت مـدد کن

زنگار از ایــن  لـوح  مکــّدر بتراشم

زلفـی نرهـاندی و نـوایی نرسـاندی

مـن با چـه مـظامـین معطـّر بتراشم

یک تیشه من آه و دگر تیشه من اشک

فـرهاد کجـا مـن دو بـرابـر بتراشم

حجّار زبر دستم و بر قلب تو نقــشی

از قـمـری و قنّاص ستمــگر بتراشم

آن روز که بندم به طواف سرت احرام

این ماندۀ جـان را عوض سـر بتراشم

اشـکال تراشی ولــی اشـکال ندارد

سـر را به هوایت چو قلــندر بتراشم

یا پیش بران یا که بخوان ، سر ندوانم

مگذار که عیبی زتــو دلبر بتـراشم

"طائف"


پ ن: این کارایی که شُعرا میکنن غالباً مشق غزل هست و در حقیقت خبر خاصی نیست... کمتر پیش میاد شاعری مثل شهریار گردنه های عشق رو اون طوری که به تصویر کشیده گذرونده باشه.