کربلای یک...

وبلاگ اختصاصی محمد حسین رشیدی (طائف)
کربلای یک...
طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
نویسندگان
پیوندها

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «امام رضا» ثبت شده است

فاش می گویم و از گفته خود دلشادم
از ازل دل به شهنشاه خراسان دادم
پدرانم همه درباری سلطان بودند
اعتبارم بود از نوکری اجدادم
پیش از آنی که برم واژه بابا بر لب
داد نام تو و آباء تو مادر یادم
وعده دادی و مرا دلخوش لطفت کردی
چه شود روز قیامت برسی بر دادم
وعده دادی که شفاعت کنی از زائر خویش
وای من گر نکنی روز جزا امدادم
به خداوند تو بودی که گرفتی دستم
هر گه از بار معاصی به زمین افتادم
هرچه دارم همه از دولت سلطان دارم
من گره واشده ی پنجره ی فولادم
من کی ام؟ گرد و غباری که به فرش حرمت
به امیدی بنشستم ندهی بر بادم
همه جای حرمت جنت الاعلای منست
لیک چندیست که دیوانه ی گوهر شادم
عشق والله سحرهای گهرشاد رضاست
بنده ی عشقم و از هر دوجهان آزادم


پ ن: مهرماه 93

سکانس اول: امام رضا بانو خیزران را صدا می زند و می فرماید قنداقه ی جوادم را بده.... بانو هم قنداقه جوادش را مضطر و نگران به امام رضا می دهد...مولا قنداقه را می گیرد و می آورد پیشاروی لشکر و صدا می زند... آیا نمی بینید این کودک چطور از تشنگی تلظی می کند؟؟...چه آبش بدهید چه ندهید این طفل می میرد(حالت تلظی).‌هنوز امام رضا حرفشان تمام نشده که ناگاه... خون گلوی جوادش می پاشد به صورت مبارک امام... امام قنداقه خونی جواد را زیر عبا پنهان می کند... چند قدمی می آید سمت خیمه بانو خیزران....اما دوباره بر می گردد... خدایا جواد را با حلقوم پاره چگونه تحویل خیزران دهم؟؟... مسیرش را تغییر می دهد می آید پشت خیمه خودش قبر کوچکی برای جوادش می کند و اورا به خون گلویش غسل می دهد و بر بدنش نماز میخواند و با دست خودش روی جواد ششماهه اش خاک می ریزد .... ناگاه ضجه ی بانو خیزران بلند می شود.


سکانس دوم: جوادش اذن میدان می خواهد...امام رضا بدون درنگ اذن جهاد میدهد...گویا جواد برای اهدای جان عطش دارد...شتابان راهی میدان می شود...اما از پشت می شنود که پدر پیرش میگوید جوادم اندکی آهسته تر...چند قدم مقابل دیدگانم راه برو عزیز دلم...جواد چند قدمی راه می رود و پدر را یاد پیامبر می اندازد و گریه اش را جاری می کند...اما لحظاتی بعد همین جواد را مقابل چشمان امام رضا اربا اربا میکنند...امام رضا خودش را به زحمت به بالین جواد  می رساند و صورت به صورت جوادش می نهد و هفت مرتبه از جگر آتش گرفته ناله می زند "ولدی"...جواد جان بعد از تو اُف بر این دنیا... جواد جان بنگر این لشکر چگونه به اشک غربت پدرت می خندند.

اینجا خدا معصومه خاتون را به امام رضا می رساند... وگرنه با ولدیِ هشتم روح از جسم شریف امام مفارقت می کند...به اتفاق بانو معصومه و جوانان بنی هاشم قطعه های بدن جواد را می ریزند داخل عبای امام و جواد را می آورند به خیمه شهدا...همانجایی که جواد های دیگر خوابیده اند...


سکانس سوم: بانو معصومه ی کبری بالای تل معصومیه ایستاده است و نگاهش جانب گودال خیره شده است... گرگ های بیابان دورتا دور یوسفش را گرفته اند... زیرلب فقط میگوید غریب مادر رضا.... میگوید: داداش کاش به جای تو سر معصومه را ببرند و تو را رهاکنند... از آنسو عده ای وحشی به سمت خیام امام رضا حمله ور شده اند... زن و بچه امام رضا از خیمه ها بیرون میدوند... بعضی زنها و کودکان خودشان را می رسانند بالای تل معصومیه.... بانو معصومه چشم دخترکی را می گیرد که مبادا ببیند...

نیزه دار با نیزه می زند... شمشیر دار با شمشیر... کمان دار باتیر...عده ای با سنگ...خدایا به کدامین گناه سنگسارش می کنند؟؟... گرگهای پیر و ناتوان هم با عصا می زنند...

ناگهان گودال از سرو صدا می افتد...دور تا دور امام رضا شلوغ است شلوغ شلوغ اما بی صدا.... گویا همه منتظر جنایت مأمونند.... ناگهان از مرکز ازدحام خون امام فوّاره میزند....معصومه با صورت زمین می خورد.... لشکر سه مرتبه فریاد می زنند " الله اکبر".... فی سبیل الله امام رضا را کشتند.


پ ن : السلام علی الذبیح العطشان.