کربلای یک...

وبلاگ اختصاصی محمد حسین رشیدی (طائف)
کربلای یک...
طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
نویسندگان
پیوندها

۱۲ مطلب در فروردين ۱۳۹۳ ثبت شده است

*از خویش خبردار و زخود بی خبرم کن

*شیدا کن و آشفته کن و در به درم کن

عمریست که خاکی به سر خویش نکردم

*ای دوست عنایت کن و خاکی به سرم کن

صد بار سیه کاری من قلب تو خون کرد

*یک بار ازین فاجعه خونین جگرم کن

همواره تو بهرم پدری کرده ای اما

*من ناپسرت بوده ام "آقا پسرم" کن

گفتند که یاران خمینی همه رفتند!!

*با قافله ی روح خدا همــسفـرم کن

من شیعه سیدعلیَم مذهبم از اوست

*برمنصب جانبازی او مــفتخــرم کن

*من هیچ تو دریای کرم باز کرم کن

*دیوانه و دیوانه و دیوانه ترم کن

*بر هرچه به جز عشق علی کور وکرم کن

*از آتــــش ارباب وفا شعله ورم کن

*در هم شکن اعضای مرا منکسرم کن

*در دامن گودال به خون غوطه ورم کن

*چون پیکر صد پاره او منتشرم کن

*یا همچو علمدار حرم مختصرم کن

*خاک سیَهم با نظر خویش زرَم کن 

* یعنی که سرانجام مرا خاک حرم کن

                   "طائف"

               "تابستان 90 "


پ ن 1:  *یا در دل گودال به خون غوطه ورم کن... *یا سوخته ی آتش دیوار و درم کن.

پ ن 2 : آخر همه مصراع های *دار یه "لطفا" اضافه کنین.

خدایا اگر دوستم داری.... نه... اگر خیلی دوستم داری.... در نیمه های شب آن ساعتی که همه خوابند از خواب ناز بیدارم کن....میخواهم صورتم را بگذارم روی فرش خانه و گریه کنم و مدام زیر لب بگویم...."خدایا نکنه دیگه دوسم نداری؟؟"... و تو باز هم اگر خیلی دوستم داری برای فردایش دوباره بیدارم کن تا من باز  همان کار را بکنم ....خدایا ....بیا این بازی ِ هر شبمان باشد....لطفا.

باشد؟...لطفا.


پ ن : آرزویی که هنوز هم آرزوست.

دُم مارمولک را دیده ای وقتی کنده میشود چقدر تکان میخورد و بی قراری میکند؟؟ درست فهمیده ای طاقت دوری را ندارد.... هنوز تعلق خاطر دارد...اما اندکی که می گذرد با شرایط جدید اُنس می گیرد و آرام میشود...درست مثل همان ماهی قرمزی که وقتی بچه بودیم از تنگ بیرون می آوردیم و با تقلا کردنش از زنده بودنش مطمئن میشدیم....دل هم همینطور است وقتی کنده میشود تا مدتی تقلا میکند و بی قراری...اما بعد از مدتی أنس جدید میگیرد و آرام می شود...با این تفاوت که آرامش دم مارمولک و ماهی قرمز در مرگ است و آرامش دل در زندگی...

گاهی اوقات ....نفس انسان مانند دختر بچه ای خوشکل و دوست داشتنی با چشمانی روشن و موهایی طلایی.....می آید و دستانش رو دور پایت حلقه میکند و آنقدر غمزه میریزد که میخواهی او را بخوری.....اما‌درست همان لحظه است که باید دشنه ای برداری و در حلقوم نفست فرو کنی.....


پ ن : جور دیگه بلد نبودم توصیفش کنم

خیلی به گردنم حق داشت، اما گمان کنم بارمنتی که آن سیلی بر گُرده ام انداخت بیشتر از ما بقی بود....خدا رحمت کند آن آفتابی که چارشنبه شبها در خیابان ایران، انتهای کوچه ملکی یک ساعتی طلوع میکرد....آقا مجتبی را میگویم... خودم از منبع فیضش شنیدم که میگفت گاهی اوقات سیلی ها اثر سازنده دارند.
بله گاهی اوقات می طلبد انسان یکی را پیدا کند و بگوید یک سیلی مردانه مرا بزن که بدجور سیلی لازمم...


پ ن : چندی بوَد که سیلی مردانم آرزوست.

منظره رو میشه فیلم و عکس گرفت......صدا رو میشه ضبط کرد......ولی رایحه و بو رو کاریش نمیشه کرد....کاش میتونستم یه جوری ضبطش کنم این بویی که گلدون همسایه پایینیمون تو راهرو ساختمون راه انداخته... شیدایی و جنون و تغزل و سکوت و فریاد و مستی و لطمه و گریبان پاره کردن و سر به بیابون گذاشتن و همه رو اینجا به معرض نمایش گذاشته.....نمیدونم اسمش چیه ولی کُشنده س... 


پ ن: چرا بو رو نمیشه ضبط کرد ))):

دلم نیزار سوزان است و خاکستر نمی گردد

حریف شعله اش باران چشم تر نمی گردد


چه بی رحمانه غم بگذشت از حد شکیبایی

روانم را ربود و سوی پیکر بر نمی گردد


بهار آرزویم کرد بر تن رخت پاییزی

خدا داند که این آبان غم آذر نمی گردد


اگر چه‌خانه لبریز از محبت‌ها ولی مادر

برای طفل بی مادر کسی مادر نمی گردد


ز دستان نوازش پیشه ممنونم ولی یاری

به جز مادر مجیب این دل مضطر نمی گردد


بیا مادر بگیر از صورتم اشک یتیمی را

که با دوریّت اوضاع دلم بهتر نمی گردد


بیا و لا اقل بی تابی بابا تماشا کن

مگر همسر شریک غصه شوهر نمی گردد


دلا آیین چرخ این است گه با تو گهی بی تو

قمر همواره با میلت پی اختر نمی گردد


چه بد هنگام دانستم بهای نعمت مادر

کنون کز دیده پنهان گشت و بر دیگر نمی گردد

   "طائف"


پ ن: حسام الدین حیدری....دانش آموزی که ۲۸ آبان ۸۸ بی مادر شد ... این غزلو تسلای دل نازکش نوشتم. 

...و با رنگ دیگر، که یادم بماند

نوشتم "برادر" که یادم بماند


...و عکسی که از کودکی با تو دارم

زدم روی دفتر که یادم بماند


...و همچون تو در جانمازم نشاندم

کمی یاس پرپر که یادم بماند


...و همواره بعد از نمازم سلامی

به آقای بی سر که یادم بماند


...و یک شب به یادت زدم بوسه ای بر

کف پای مادر که یادم بماند


...و اینها که میگویمت ای برادر

مگر رفته از سر که یادم بماند


...و سوگند من بر سیاهی چادر

به پاکی معجر که یادم بماند.

 "طائف"


پ ن : یادگاری سال ۸۶ ، جلسات کانون شعر و ادب دانشگاه تهران جنوب

میخواست میان همه سر داشته باشی

از معجزه عشق خبر داشته باشی

میخواست که آیینه ای از خاک بسازد

حتی ز مَلَک آینه تر داشته باشی

میخواست که با خلقت پیچیده انسان

مانند خودش ذوق و هنر داشته باشی

یک روز مربّا و دگر روز مربّی

گاهی پدر و گاه پسر داشته باشی

از عقل و اراده سببی ساخت که با آن

تشخیص گر خوبی و شر داشته باشی

آنگاه به دل کرد مزیّن ثمرت را

تا شوق سفر سوی خطر داشته باشی

ما بین شب و روز سحر ساخته شاید

بر سجده سر و دیده تر داشته باشی

بر چارده اعجاز تماشایی خلقت

با چشم گدایی چو نظر داشته باشی

سرتاسر سودای تو سود است و سعادت

هرچند ضرر پشت ضرر داشته باشی

آنقدر مهم نیست نظر داشته باشی

تو آمده ای تا که "بصر" داشته باشی

 "طائف"


پ ن : یادش به خیر کانون شعر و ادب دانشگاه تهران جنوب... اردیبهشت ۸۹

گدا کجا و دم از وصل اغنیا زدنش

عیار خار کجا همجوار گل شدنش

گدای بی سر و پا و هوای صحبت شاه؟!

که دیده ذره شود آفتاب هم سخنش؟!

امیر میکده بود و هنر نمایی او

که ریخت جام ولا را به کام همچو منش

وگر نه بی هنری همچو من کجا که شود

نثار گریه کنان و تبار سینه زنش

من ار چه زاغ سیاهم مقیم این چمنم 

حسین ذوق هَزاران نهاد در زَغَنش

حسین کیست؟ عزیز خدای عزوجل

که گشت خاکِ مُخَمَّر به خون او کفنش

حسین کیست؟همان کس که با لب عطشان

به پیش مادر او شد سرش جدا زتنش

حسین کیست؟ خداوندگار جانبازی

که گشت پیکر او پاره تر زپیرهنش

سرم فدای حسین و رضیع او که عدو

گرفت با دم تیر سه شعبه از لبنش

فتاد در دل گودال و یک نفس نفتاد

به زیر نیزه و شمشیر، "یارب" از دهنش

 "طائف"


پ ن : زمستون ۹۰.