کربلای یک...

وبلاگ اختصاصی محمد حسین رشیدی (طائف)
کربلای یک...
طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
نویسندگان
پیوندها

۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «کربلای یک» ثبت شده است

خسته و بی رمق رسیدیم مرز مهران....من از مجید داغون تر...مجید از مصطفی داغون تر...مصطفی از من!!

یه پرچم بلند خوشکلم از هیئت برده بودیم با خودمون.... یعنی مصطفی آورده بود....چقدم غر زدیم سرش ولی بعداً پرچمه غوغا کرد...بماند...

سه تایی نشسته بودیم تو مرز و هر سه تامون داشتیم به گریه های بچه ها تو ترمینال فکر میکردیم... به آهی که از جگر سوخته می کشیدن ... به اشکی که به پهنای صورت می ریختن....دیگه ازم نپرس تو چطور از کله ی مصطفی و مجید خبر داشتی و اینکه چی توشون میگذشت؟؟!!...واقعا پرسیدن نداره....تو اون سفر ما سه تا یه نفر بودیم....انطباق کامل داشتیم... همه چیمون باهم بود...

خلاصه...خسته و خَمور نشسته بودیم که مجید یهو سر رسیدشو در آورد....همون سر رسیدی که استیل شهدایی داشت و تو بعضی صفحاتش غزل نوشته بود ... گاهی یه ورقی میزدیم و یه تفألی...

بهش گفتم مجید یه تفأل بزن ببینیم روزی چیه؟؟؟

حالا جالبیش اینجا بود که به نظرم اصلا از حافظ نداشت...همه جور شعری ام توش پیدا می شد.... از شُعرای مختلف.

زدم پشتش و گفتم مجید برو تفألوووو....مجیدم یه صفحه رو باز کرد...این غزل حسن بیاتانی اومد...الله اکبر...الله اکبر...الله اکبر...

 

نگاه می کنم از آینه خیابان را

و ناگزیری باران و راهبندان را

"من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب"

و بغض می کنم این شعر پشت نیسان را

چراغ قرمز و من محو گل فروشی که

حراج کرده غم و رنج های انسان را

کلافه هستم از آواز و ساز از چپ و راست

بلند کرده کسی لای لای شیطان را

چراغ سبز شد و اشک من به راه افتاد

چقدر آه کشیدم شهید چمران را

ولیعصر...ترافیک...دود...آزادی...

گرفته گرد و غبار اسم این دو میدان را

غروب می شود و بغض ها گلوگیرند

پیاده می روم این آخرین خیابان را...

عزیز مثل همیشه نشسته چشم به راه

نگاه می کند از پشت شیشه باران را

دو هفته ای ست که ظرف نباتمان خالی ست

و چای می خورم و حسرت خراسان را

سپرده ام قفس مرغ عشق را به عزیز

و گفتم آب دهد هر غروب گلدان را

عزیز با همه پیری عزیز با همه عشق

به رسم بدرقه آورده آب و قرآن را

سفر مرا به کجا می برد؟ چه می دانم

همین که چند صباحی غروب تهران را...

صدای خوردن باران به شیشه ی اتوبوس

نگاه می کنم از پنجره بیابان را

نگاه می کنم و آسمان پر از ابر است

چقدر عاشقم این آفتاب پنهان را...

چقدر تشنه ام و تازه کربلای یک است

چقدر سخت گذشتیم مرز مهران را

 نسیم از طرف مشهدالرضاست...ولی

نگاه کن!حرم سرور شهیدان را...

 

پ ن۱: و هر سه کربلای یکی بودیم...

پ ن۲ : خَــمور یه واژه اختراعی خودمه...یعنی خم ناک...عین نَمور که یعنی نم ناک.